باز می خواند همان ترانه را
در امتدادِ صنوبرا
کوچه هی پر میکند پیاله را
سبک می برد از هوش مرا
میبرد با خود تا نا کجا
تا این زمان نبرده است مرا این پیاله ها
می پراند خوابِ هر شبِ همسایه ها
من از برم این ترانه را
می خوانم با او تا پایانِ ترانه ها
من می مانم ُ میُ یک به یک پیمانه ها
سبک می برد از هوش مرا
نه این پیاله ها
می روم سویِ آوازه خوانِ شبانه ها
سر گردانِ کوچه ها در امتداد صنوبرا
می گیرم رد پایِ ترانه ها...
من می خوانم در کوچه ها
سرگردان و تنها
گم می شوم در سیاهی ِ صنوبرا
نیست میشود و نمی یابمش در هیچ کجا...
شوریده و مدهوش ِ ستاره ها
می شوم شبگردِ همه ی شبانه ها
میخوانم آن همه ترانه ها
شاید بشنود شبی مرا
باز آید و مرا با خود برد تا نا کجا...
ادامه دارد...
باد مرا مسحور کرده است
آنزمان که بادبادکم را می پراند نمی دانستم افسونگر است
تقصیر ِ من است
سودایِ پروازم بود
باکم نبود در پیَش روم
بیراه نبرده ام
لیک راهِ بازگشت یادم نداد...
زنِ همسایه را فقر کتک زده
جیغ ِ دخترک در باد مانده در لولای ِ درهای ِ زنگ زده
بر قلبهای ِ کوچکمان چنگ زده غمِ چشمان ِ تیله ای ِ نغمه دختر ِ پشتِ پنجره
هم نگاهِ ماتِ آن پسر که خانه شان دو سه تا کوچه از کوچه مان پایینتره
یادم است نزدیکِ عید چندباری با مادرش برامان آش نذری آورده
مادرم میگفت:"دعایش کن پدرش سالم از جنگ برگرده "
سالهاست که از آن روزها می گذره
هنوزم می بینم گاهی نگاه های بهت زده که گویی برایِ عزیزی منتظره
دلِ من پر درد است و پر دغدغه
بازهم با دیدنِ این نگاه ها درد آمده...
صدایش در گوشم زنگ زنان خواب می پراند از چشمانم
شبِ چشمانم ستاره اش خاموش
ماهِ اتاقم روشن مرا دلداری می دهد گاهی
سایه های سقف آسمانم رقصان می کند نگاهم
من می مانم و رقص ِ سایه ها و چشمانم
ناگهان خیالی شوم قاشق و چنگال می ساید بر وهم
می زند برهم مجلس ِ بزم و شادی
محکم دست میگذارم بر گوش
تبِ دستانم می سوزاند ناسور دردم
ترس و وحشت می نشاندم عرق بر تن
آه که نمی دانی شبانه ها عمر کم می کند از من
چند شب است اما باران ترانه می خواند یکدم
مرا آرام می کند کم کم
ترانه اش چون لالاییِ کودکی ام پریشانی کم می کند از من
امشب هم ترس و وحشت دست می کشد از من
چون ترانه خوانیم من و باران باز هم با هم
-این بنفشه آفریقایی ها رو برایِ شما گذاشتم کنار...
این داستانِ کودکی ام بود ، سال ها دور - پیش از آنکه بیایم به این دنیا- داستانِ کودکیِ پدر ومادرم هم بود. آن ها هم شنیده اند قصه را از پدر و مادرشان گویا – نمی دانم شایدم بوده است قصه ی کودکیِ پدربزرگ و مادربزرگ نیز حتی- بگذریم از کجا آمده این داستان، می دانم خیلی سال است دهان به دهان گشته تا رسیده است اکنون به ما. می گویند آنکه آرزویی ندارد در دل و ندارد حتی یک رویا، یا نپروراند در سر هیچ خواسته ایی را، عمرش بیهوده گذرد و خیلی زود رود به فنا -کمتر بینی کسی شایدم نبینی هیچکس، که ندارد در دل خواهش و خواسته ایی - اما داستان از این قرارست چراغ جادویی جاییست پنهان اگر دست کشی برآن وبخوانی آنچه در دل داری کند در دم برایت اجرا.گویند غول چراغ که عمری چند صد ساله دارد –نمی دانم سن دقیقش را- کند اجابت خواسته هر کس که بیابد چراغ جادویش را، برد فرمان از او که آزاد کندش پس از سالها.سال ها پیش در سرزمینی سبز و زیبا –پر بود آوازه اش در هر کجا- فرسنگها دورتر ز اینجا مردمش دل غمگین بودند و حاکمی بود بر آنها که نه به فکر دیارش بود و نه مردم آنجا. کسی آمد و گفت قصه ی چراغ جادو را. مردم که تنها رویاهاشان آنها را امیدی داده بود در دنیا بر آن شدند چراغ جادویی که هیچ یک به چشم ندیده بودند و در پس خروارها رمز و راز بود نهان، کنند پیدا...
ادامه دارد...
در پسِ پستوی تاریکِ هر شبِ پاییز
در سکوتِ کرکننده ی ذهنی خوابزده
زنگ زنان
بر نمی دانم کدامین خاطره ی دورِ کودکی
دستِ کودکیِ ذهن
بر زنگِ درِ خانه های متروک
می فشارد بی امان
می پیچد در فرار از کوچه های ترس
چشمانی گشاده
بی لحظه ای روی برگرداندن به عقب
در تعقیبِ امتدادِ کوچه
نفس به شماره، بریده
دوان دوان رسیده به بن بستِ بی زمان و مکان
ایستاده در آرزوی لختی زمان و لحظه ای از فرار در امان
برایِ نفسی تازه در فکرِ پرشی بیکران
از دیوارِ مخروبِ زمان
