تبليغاتX
بادبادک

بادبادک

ترانه ای برای جاودانگی , خاطره ای از ما برای یادی از بودن در فراق من .

نفت گران و نان ارزان بود.مادر در صفِ نفت بود.ما بچه هایِ خوبی بودیم.بازی در کوچه ممنوع بود.ما چند راز ِ مهم داشتیم.اکرم خانم زنِ همسایه کلاسِ سواد آموزی می رفت.مادرِدوقلوها مرده بود خاله شان مادرشان شده بود.مرد همسایه داد میزد ، دستگیره ی در را می فروخت زنش گریه می کرد.پدرم مردِ شریفی بود او را به تخت بست تا دیگر چیزی از خانه شان نفروشد.دخترِ همسایه در چشمانش تیله داشت چند بار با سهیل سعی کردیم تیله هارا در بیاوریم تا با هم بازی کنیم اما گریه می کرد.ته کوچه مان باغ بود.دزدها در باغ زندگی می کردند.من درمهدِ کودک نمی خوابیدم خوابم نمی آمد.من خیلی ازسهیل قویتر بودم چند بار سرش را شکستم از عمد نبود خیلی گریه کردم .نازی زیبا بود بعضی وقتها مارا می ترساند . دخترِ همسایه در تب می سوخت پدرم جانش را نجات داد.ما در خانه تنها بودیم همه ی بچه های کوچه را برای بازی به خانه آوردیم.دزد همه ی طلا های مادر را برد ، ما هم دیگر گوشواره و گردنبند نداشتیم جای آنها را هم می دانست. خیابانها شلوغ بود می گفتند یک کسی رفته پیش خدا.فریده عروسی کرد من راضی نبودم گریه کردم . موهایم فرفری بود. جنگ بود.وحید و الهه دیگر دوستمان نبودند ، مشکل از پدرشان بود.ما دوست جدید داشتیم آدم آهنی داشت خواهرش مریم نوزاد بود گریه می کرد زبانش می لرزید من هر بار به زبانش نگاه می کردم.با چوب بستنی بادبادک درست می کردیم وقتی می دویدیم به آسمان می رفت.آسمان نزدیک بود.کشتی جنگ تن به تن ، خون ، عروسک ،مادر با مانتو اپل دار، قلقلک،  تکتم، ویزیورنی،تسمون ، الابلا،اینگَ،  ققققق...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 19:0  توسط بادبادک باز  | 

خناق گرفتم، همه این روزها خناق گرفتن ...جنون گاوی درمان شد عاقبت ، برزیل گوشت ِ حلال دارد...سوگواری طحال را پاره می کند،ایستِ قلبی هم از عوارضش است...اسید به مقدار ِ کافی دنیا را تیره و تار می کند،اسیدبه مراتب خیلی چشم ها را باز می کند...خفگی مد شده...فروشِ انبوه ِفلوکسیتین و آلپارازولام...آن مرد سکته کرد،این زن دق کرد،آن جوان خودکشی...نوش دارو بعد از مرگِ سهراب به تولیدِ انبوه رسید...سکته در جوانان زیر سی سال...حرف زدنِ زیاد عمر را کم می کند...در فناوریِ پزشکی و دارویی به خودکفایی رسیدیم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 23:17  توسط بادبادک باز  | 

سبک می برد از هوش مرا

باز می خواند همان ترانه را

در امتدادِ صنوبرا

کوچه هی پر میکند پیاله را

سبک می برد از هوش مرا

میبرد با خود تا نا کجا

تا این زمان نبرده است  مرا این پیاله ها

می پراند خوابِ هر شبِ همسایه ها

من از برم این ترانه را

می خوانم با او تا پایانِ ترانه ها

من می مانم ُ میُ یک به یک پیمانه ها

سبک می برد از هوش مرا

نه این پیاله ها

می روم سویِ آوازه خوانِ شبانه ها

سر گردانِ کوچه ها در امتداد صنوبرا

می گیرم رد پایِ ترانه ها...

من می خوانم در کوچه ها

سرگردان و تنها

گم می شوم در سیاهی ِ صنوبرا

نیست میشود و نمی یابمش در هیچ کجا...

شوریده و مدهوش ِ ستاره ها 

می شوم شبگردِ همه ی شبانه ها

میخوانم آن همه ترانه ها

شاید بشنود شبی مرا

باز آید و مرا با خود برد تا نا کجا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 20:26  توسط بادبادک باز  | 

...پیدا شد عاقبت - از کجا و چگونه خود داستانی است بلند- مردمان شادمان و پر امید دست کشیدند بر چراغ و گفتنش که جانشان به لب آمد و دور کند زآنجا حاکم جفاکارا. غولِ چراغ، حاکم و همه سربازانش را بیرون کرد یکجا و بر زبان داشت تنها این جمله را "امر ، امر ِ شماست و از من اجرا". جشن و آذین و پایکوبی بود سرزمین ِ داستان ما تا مدتها،مردمش مانده بودند و دنیایی از آرزوها که به اشاره ای می شد خواسته هاشان براشان اجرا.اما این پرسش باقی بود تنها، حال که مردم ماندند و این سرزمین ِ زیبا بدور از جور و جفا،چه کس شودحرفش بردیگران حکمفرما؟ ترس ِ آن داشتند اینبار اگر به اشتباه کنند بدکسی را بر خود والا که غول هم کند تنها خواسته ی او را اجرا، دیگر نتوانند بزیر کشانند به هیچ وجهی او را.بزرگان و پیران گردِ هم آمدند که کنند چاره ای بر این امر پیدا. مدتی بعد یافتن حاکم ِ سرزمین ِ زیبا را، آری غولِ چراغ بود جوابِ این معما. غول که تا قبل از آن تنها خواسته های دیگران را کرده بود اجرا،حال حرفش شده بود بر مردم حکم فرما!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 12:0  توسط بادبادک باز  | 

من جادو شده ام

باد مرا مسحور کرده است

آنزمان که بادبادکم را می پراند نمی دانستم افسونگر است

تقصیر ِ من است

سودایِ پروازم بود

باکم نبود در پیَش روم

بیراه نبرده ام

لیک راهِ بازگشت یادم نداد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 21:17  توسط بادبادک باز  | 

کوچه باغ ِ کودکی ام  سبز،پر ترانه، پر از کودکان ِ جنگ زده

زنِ همسایه را فقر کتک زده

جیغ ِ دخترک در باد مانده در لولای ِ درهای ِ زنگ زده

بر قلبهای ِ کوچکمان چنگ زده غمِ چشمان ِ تیله ای ِ نغمه دختر ِ پشتِ پنجره

هم نگاهِ ماتِ آن پسر که خانه شان دو سه تا کوچه از کوچه مان پایینتره

یادم است نزدیکِ عید چندباری با مادرش برامان آش نذری آورده

مادرم میگفت:"دعایش کن پدرش سالم از جنگ برگرده "

سالهاست که از آن روزها می گذره

هنوزم می بینم گاهی نگاه های بهت زده که گویی برایِ عزیزی منتظره

دلِ من پر درد است و پر دغدغه

بازهم با دیدنِ این نگاه ها درد آمده...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 14:30  توسط بادبادک باز  | 

چنگِ مرگ ناخن می کشد بر ذهنِ ِ پر خوابم

صدایش در گوشم زنگ زنان خواب می پراند از چشمانم

شبِ چشمانم ستاره اش خاموش

ماهِ اتاقم روشن مرا دلداری می دهد گاهی

سایه های سقف آسمانم رقصان می کند نگاهم

من می مانم و رقص ِ سایه ها و چشمانم

ناگهان خیالی شوم قاشق و چنگال می ساید بر وهم

می زند برهم مجلس ِ بزم و شادی

محکم دست میگذارم بر گوش

تبِ دستانم می سوزاند ناسور دردم

ترس و وحشت می نشاندم عرق بر تن

آه که نمی دانی شبانه ها عمر کم می کند از من

چند شب است اما باران ترانه می خواند یکدم

مرا آرام می کند کم کم

ترانه اش چون لالاییِ کودکی ام پریشانی کم می کند از من

امشب هم ترس و وحشت دست می کشد از من

چون ترانه خوانیم من و باران باز هم با هم

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 15:55  توسط بادبادک باز  | 

هر روز می دیدمش، فقط نیم رخ و سه رخش را، هر بار همانجا، کنارِ همان مغازه ی لوازم خانگی، همان ساعت که تی وی هایِ ویترینِ مغازه کارتون پخش می کنند. بساطِ کوچکی داشت که حواسش پِیَش نبود غرقِ نور و رنگ ، محوِ دنیای کودکی . دلم می لرزید برایش . نکند وقتی حواسش نیست کسی از را راه  رِسد و همه چیزش را که در جعبه ای کوچک جایش بود بردارد و رود. گلفروشی را بهانه می کنم تا کارتون تمام شود...

-این بنفشه آفریقایی ها رو برایِ شما گذاشتم کنار...


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 12:2  توسط بادبادک باز  | 

این داستانِ کودکی ام بود ، سال ها دور - پیش از آنکه بیایم به این دنیا- داستانِ کودکیِ پدر ومادرم هم بود. آن ها هم شنیده اند قصه را از پدر و مادرشان گویا – نمی دانم شایدم بوده است قصه ی کودکیِ پدربزرگ و مادربزرگ نیز حتی- بگذریم از کجا آمده این داستان، می دانم خیلی سال است دهان به دهان گشته تا رسیده است اکنون به ما. می گویند آنکه آرزویی ندارد در دل و ندارد حتی یک رویا، یا نپروراند در سر هیچ خواسته ایی را، عمرش بیهوده گذرد و خیلی زود رود به فنا -کمتر بینی کسی شایدم نبینی هیچکس، که ندارد در دل خواهش و خواسته ایی - اما داستان از این قرارست چراغ جادویی جاییست پنهان اگر دست کشی برآن وبخوانی آنچه در دل داری کند در دم برایت اجرا.گویند غول چراغ که عمری چند صد ساله دارد –نمی دانم سن دقیقش را- کند اجابت خواسته هر کس که بیابد چراغ جادویش را، برد فرمان از او که آزاد کندش پس از سالها.سال ها پیش در سرزمینی سبز و زیبا –پر بود آوازه اش در هر کجا- فرسنگها دورتر ز اینجا مردمش دل غمگین بودند و حاکمی بود بر آنها که نه به فکر دیارش بود و نه مردم آنجا. کسی آمد و گفت قصه ی چراغ جادو را. مردم که تنها رویاهاشان آنها را امیدی داده بود در دنیا بر آن شدند چراغ جادویی که هیچ یک به چشم ندیده بودند و در پس خروارها رمز و راز بود نهان، کنند پیدا...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 12:0  توسط بادبادک باز  | 

سرصامِ لحظه های بی خوابی

در پسِ پستوی تاریکِ هر شبِ پاییز

در سکوتِ کرکننده ی ذهنی خوابزده

زنگ زنان

بر نمی دانم کدامین خاطره ی دورِ کودکی

دستِ کودکیِ ذهن

بر زنگِ درِ خانه های متروک

می فشارد بی امان

می پیچد در فرار از کوچه های ترس

چشمانی گشاده

بی لحظه ای روی برگرداندن به عقب

در تعقیبِ امتدادِ کوچه

نفس به شماره، بریده

دوان دوان رسیده به بن بستِ بی زمان و مکان

ایستاده در آرزوی لختی زمان و لحظه ای از فرار در امان

برایِ نفسی تازه در فکرِ پرشی بیکران

از دیوارِ مخروبِ زمان

+ نوشته شده در  جمعه 20 اسفند1389ساعت 20:11  توسط بادبادک باز  |